محفل ققنوس
  
 
 
مرداد 1390
ش ی د س چ پ ج
1 2 3 4 5 6 7
8 9 10 11 12 13 14
15 16 17 18 19 20 21
22 23 24 25 26 27 28
29 30 31        
 
آرشیو

مجموعه آثار دکتر علی شریع مجموعه آثار دکتر علی شریع
تمام آثار دکتر شریعتی شامل کتاب، فیلم ویدئویی و سخنرانی
سایت رسمی آزمایشگاه نیـلو
پایگاه اطلاع رسانی تستهای غربالگری پیش از زایمان (سلامت جنین) و نوزادان
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
 
شنبه 15 مرداد ماه سال 1390
زندگی مشترک

خب مدت زیادی هست که اینجا نیومدم و چیزی ننوشتم  ولی اومدم یک چیز بسیار مهم بگم . البته مهم برای خودم  من بالاخره مزدوج شدم  

امیدوارم همسرم رو بتونم خوشبخت بکنم


 
شنبه 9 مرداد ماه سال 1389
شازده کوچولو

شازده کوچولو بار دیگر به تماشای گل ها رفت و به آنها گفت:

 ــ شما سر سوزنی به گل من نمی مانید و هنوز هیچی نیستید. نه کسی شما را اهلی کرده نه شما کسی را. درست همان جوری هستید که روباه من بود: روباهی بود مثل صدهزار روباه دیگر. او را دوست خودم کردم و حالا توهمهُ عالم تک است.
گل ها حسابی از رو رفتند.
شازده کوچولو دوباره در آمد که:

 ــ خوشگلید اما خالی هستید. برای‌تان نمی شود مرد. گفت و گو ندارد که گل مرا هم فلان رهگذر گلی می بیند مثل شما. اما او به تنهائی از همه شما سر است چون فقط اوست که آبش داده ام، چون فقط اوست که زیر حبابش گذاشته ام، چون فقط اوست که حشراتش را کشته ام (جزء دو سه تایی که می بایست شب پره بشوند)، چون فقط اوست که پای گِلِه گزاری ها یا خود نمائی ها و حتا گاهی پای بْغ کردن و هیچی نگفتن هاش نشسته ام، چون که او گل من است.
و برگشت پیش روباه.
گفت:

 ــ خدانگهدار!
روباه گفت:

 ــ خدا نگهدار! ... و اما رازی که گفتم خیلی ساده است: جزء با دل هیچی را چنان که باید نمی شود دید. نهاد و گوهر را چشم سَر نمی بیند.

شازده کوچولو برای آن که یادش بماند تــکرار کرد:

ــ نهاد و گوهر را چشم سَر نمی بیند.
ــ ارزش گل تو به قدرِ عمری است که به پاش صرف کرده ای.
شازده کوچولو برای آن که یادش بماند تــکرار کرد:

 ــ ... به قدر عمری که به پاش صرف کرده ام.
روباه گفت :

 ــ انسان ها این حقیقت را فراموش کرده اند اما تو نباید فراموشش کنی. تو تا زنده ای نسبت به چیزی که اهلی کرده ای مسئولی. تو مسئول گلتی...
شازده کوچولو برای آن که یادش بماند تکرار کرد:

ــ من مسئول گلمم

 

 


 
جمعه 24 اردیبهشت ماه سال 1389

آدم تا تو تهران هست نمی دونه به این شهر کوفتی چهقدر وابستگی داره ... ولی وقتی ازش دور می شه تازه می فهمه چقدر دلش میخواد برگرده ... حتی واسه سر و صدای ماشین هاش . واسه ترافیکش ... دود و دمش هم دلت تنگ می شه... دلت لک می زنه وسه دیدن ترافیک ... فکرش رو بکن  


 
چهارشنبه 16 دی ماه سال 1388

Around the corner I have a friend

In this great city that has no end

Yet the days go by and weeks rush on

And before I know it a year is gone

And I never see my old friends face

For life is a swift and terrible race

He knows I like him just as well

As in the days when I rang his bell

And he rang mine but we were younger then

And now we are busy tired men

Tired of playing a foolish game

Tired of trying to make a name

“tomorrow” I say ! I will call on him

But tomorrow comes and tomorrow goes

Around the corner , yet miles away

“ here’s a telegram sir “ : jim died today “

And that’s what we get and deserve in the end

  Around the corner, a vanished friend


 
دوشنبه 7 دی ماه سال 1388

فصل تغییرات ...

تصمیم گرفتم یک نمه عوضی شم

حال میده ...


 
جمعه 4 دی ماه سال 1388

ضرب المثل چینی: برنج سرد را می‌توان خورد، چای سرد را می‌توان نوشید، اما نگاه سرد را نمی‌توان تحمل کرد .......


 
سه شنبه 24 آذر ماه سال 1388
انقلاب

مگر پدرانمان انقلاب نکردند تا شاه و شاهزاده نداشته باشیم.... آقا و آقازاده داریم!

مگر پدرانمان انقلاب نکردند تا سیاستمان دینی شود............... دینمان سیاسی شد!

مگر پدرانمان انقلاب نکردند تا اقتصادمان انسانی شود............. انسانیتمان اقتصادی شد! 

مگر پدرانمان انقلاب نکردند تا خیابان هایمان شریف شوند........ شرافتمان خیابانی شد! 

مگر پدرانمان انقلاب نکردند تا رنگ آزادی را ببینیم................... اسارت رنگ شده را دیدیم! 

مگر پدرانمان انقلاب نکردند تا دردهایمان درمان شود................ درد بی درمان گرفتیم


   1      2      3      4      5      6      7      8      9      10    >>
برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 134114


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها