داستان کبک
کبک بس خرم خرامان در رسید
سرکش و سرمست از کان در رسید
سرخ منقاروشی پوش آمده
خون او از دیده در جوش آمده
گاه میبرید بیتیغی کمر
گاه میگنجید پیش تیغ در
گفت من پیوسته در کان گشتهام
بر سر گوهر فراوان گشتهام
بودهام پیوسته با تیغ و کمر
تا توانم بود سرهنگ گهر
عشق گوهر آتشی زد در دلم
بس بود این آتش خوش حاصلم
تفت این آتش چو سر بیرون کند
سنگ ریزه در درونم خون کند
آتشی دیدی که چون تأثیر کرد
سنگ را خون کرد و بیتأخیر کرد
در میان سنگ و آتش ماندهام
هم معطل هم مشوش ماندهام
سنگ ریزه میخورم در تفت و تاب
دل پر آتش میکنم بر سنگ خواب
چشم بگشایید ای اصحاب من
بنگرید آخر به خورد و خواب من
آنک بر سنگی بخفت و سنگ خورد
با چنین کس از چه باید جنگ کرد
دل در این سختی به صد اندوه خست
زانک عشق گوهرم بر کوه بست
هرک چیزی دوست گیرد جز گهر
ملکت آن چیز باشد برگذر
ملک گوهر جاودان دارد نظام
جان او با کوه پیوسته مدام
من عیار کوهم و مرد گهر
نیستم یک لحظه با تیغ و کمر
چون بود در تیغ گوهر بر دوام
زان گهر در تیغ میجویم مدام
نه چو گوهر هیچ گوهر یافتم
نه ز گوهر گوهریتر یافتم
چون ره سیمرغ راه مشکل است
پای من در سنگ گوهر در گلست
من به سیمرغ قوی دل کی رسم
دست بر سر پای در گل کی رسم
همچو آتش برنتابم سوز سنگ
یابمیرم یا گهر آرم به چنگ
گوهرم باید که گردد آشکار
مرد بیگوهر کجا آید به کار
هدهدش گفت ای چو گوهر جمله رنگ
چند لنگی چندم آری عذر لنگ
پا و منقار تو پر خون جگر
تو به سنگی بازمانده بیگهر
اصل گوهر چیست سنگی کرده رنگ
تو چنین آهن دل از سودای سنگ
گر نماند رنگ او سنگی بود
هست بی سنگ آنک در رنگی بود
هرک را بوییست او رنگی نخواست
زانک مرد گوهری سنگی نخواست
پیش جمع آمد همای سایه بخش
خسروان را ظل او سرمایه بخش
زان همای بس همایون آمد او
کز همه در همت افزون آمد او
گفت ای پرندگان بحر و بر
من نیم مرغی چو مرغان دگر
همت عالیم در کار آمدست
عزلت از خلقم پدیدار آمدست
نفس سگ را خوار دارم لاجرم
عزت از من یافت افریدون و جم
پادشاهان سایه پرورد مناند
بس گدای طبع نی مرد مناند
نفس سگ را استخوانی میدهم
روح را زین سگ امانی میدهم
نفس را چون استخوان دادم مدام
جان من زان یافت این عالی مقام
آنک شه خیزد ز ظل پر او
چون توان پیچید سر از فر او
جمله را در پر او باید نشست
تا ز ظلش ذرهای آید به دست
کی شود سیمرغ سرکش یار من
بس بود خسرو نشانی کار من
هدهدش گفت ای غرورت کرده بند
سایه در چین، بیش از این برخود مخند
نیستت خسرو نشانی این زمان
همچو سگ با استخوانی این زمان
خسروان را کاشکی ننشانیی
خویش را از استخوان برهانیی
من گرفتم خود که شاهان جهان
جمله از ظل تو خیزند این زمان
لیک فردا در بلا عمر داز
جمله از شاهی خود مانند باز
سایهی تو گر ندیدی شهریار
در بلاکی ماندی روز شمار
باز پیش جمع آمد سر فراز
کرد از سر معالی پرده باز
سینه میکرد از سپه داری خویش
لاف میزد از کله داری خویش
گفت من از شوق دست شهریار
چشم بربستم ز خلق روزگار
چشم از آن بگرفتهام زیر کلاه
تا رسد پایم به دست پادشاه
در ادب خود را بسی پروردهام
همچو مرتاضان ریاضت کردهام
تا اگر روزی بر شاهم برند
از رسوم خدمت آگاهم برند
من کجا سیمرغ را بینم به خواب
چون کنم بیهوده روی او شتاب
زقهای از دست شاهم بس بود
در جهان این پایگاهم بس بود
چون ندارم ره روی را پایگاه
سرفرازی میکنم بر دست شاه
من اگر شایستهی سلطان شوم
به که در وادی بیپایان شوم
روی آن دارم که من بر روی شاه
عمر بگذارم خوشی این جایگاه
گاه شه را انتظاری میکنم
گاه در شوقش شکاری میکنم
هدهدش گفت ای به صورت مانده باز
از صفت دور و به صورت مانده باز
شاه را در ملک اگر همتا بود
پادشاهی کی برو زیبا بود
سلطنت را نیست چون سیمرغ کس
زانک بی همتا به شاهی اوست و بس
شاه نبو آنک در هر کشوری
سازد او از خود ز بیمغزی سری
شاه آن باشد که همتا نبودش
جز وفا و جز مدارا نبودش
شاه دنیا گر وفاداری کند
یک زمان دیگر گرفتاری کند
هرک باشد پیش او نزدیکتر
کار او بیشک بود تاریکتر
دایما از شاه باشد بر حذر
جان او پیوسته باشد پر خطر
حکایت بوتیمار
پس درآمد زود بوتیمار پیش
گفت ای مرغان من و تیمار خویش
بر لب دریاست خوشتر جای من
نشنود هرگز کسی آوای من
از کم آزاری من هرگز دمی
کس نیازارد ز من در عالمی
بر لب دریا نشینم دردمند
دایما اندوهگین و مستمند
ز آرزوی آب دل پر خون کنم
چون دریغ آید، نجوشم چون کنم
چون نیم من اهل دریا، ای عجب
بر لب دریا به میرم خشک لب
گرچه دریا میزند صد گونه جوش
من نیارم کرد از و یک قطره نوش
گر ز دریا کم شود یک قطره آب
ز آتش غیرت دلم گردد کباب
چون منی را عشق دریا بس بود
در سرم این شیوه سودا بس بود
جز غم دریا نخواهم این زمان
تاب سیمرغم نباشد الامان
آنک او را قطرهی آبست اصل
کی تواند یافت از سیمرغ وصل
هدهدش گفت ای ز دریا بی خبر
هست دریا پر نهنگ و جانور
گاه تلخست آب او را گاه شور
گاه آرامست او را گاه زور
منقلب چیزست و ناپاینده هم
گه شونده گاه بازآینده هم
بس بزرگان را که کشتی کرد خرد
بس که در گرداب او افتاد و مرد
هرک چون غواص ره دارد درو
از غم جان دم نگه دارد درو
ور زند در قعر دریا دم کسی
مرده از بن با سرافتد چون خسی
از چنین کس کو وفاداری نداشت
هیچکس اومید دلداری نداشت
گر تو از دریا نیایی با کنار
غرقه گرداند ترا پایان کار
میزند او خود ز شوق دوست جوش
گاه در موج است و گاهی در خروش
او چو خود را مینیابد کام دل
تو نیابی هم از و آرام دل
هست دریا چشمهای ز کوی او
تو چرا قانع شدی بی روی او
حکایت طوطی
طوطی آمد با دهان پر شکر
در لباس فستقی با طوق زر
پشه گشته با شهای از فر او
هر کجا سرسبزیی از پر او
در سخن گفتن شکر ریز آمده
در شکر خوردن پگه خیزآمده
گفت هر سنگین دل و هر هیچ کس
چون منی را آهنین سازد قفس
من در این زندان آهن مانده باز
ز آرزوی آب خضرم در گداز
خضر مرغانم از آنم سبزپوش
بوک دانم کردن آب خضرنوش
من نیارم در بر سیمرغ تاب
بس بود از چشمهی خضرم یک آب
سر نهم در راه چون سوداییی
میروم هر جای چون هر جاییی
چون نشان یابم ز آب زندگی
سلطنت دستم دهد در بندگی
* * *
هدهدش گفت ای ز دولت بینشان
مرد نبود هرکه نبود جان فشان
جان ز بهر این بکار آید ترا
تا دمی درخورد یار آید ترا
آب حیوان خواهی و جان دوستی
رو که تو مغزی نداری پوستی
جان چه خواهی کرد، بر جانان فشان
در ره جانان چو مردان جان فشانش
حکایت طاووس
بعد از آن طاوس آمد زرنگار
نقش پرش صد چه بل که صد هزار
چون عروسی جلوه کردن ساز کرد
هر پر او جلوهی آغاز کرد
گفت تا نقاش غیبم نقش بست
چینیان را شد قلم انگشت دست
گرچه من جبریل مرغانم ولیک
رفت بر من از قضا کاری نه نیک
یار شد با من به یک جا مار زشت
تا بیفتادم به خواری از بهشت
چون بدل کردند خلوت جای من
تخت بند پای من شد پای من
عزم آن دارم کزین تاریک جای
رهبری باشد به خلدم رهنمای
من نه آن مردم که در سلطان رسم
بس بود اینم که در دروان رسم
کی بود سیمرغ را پروای من
بس بود فردوس عالی جای من
من ندارم در جهان کاری دگر
تا بهشتم ره دهد باری دگر
* * *
هدهدش گفت ای ز خود گم کرده راه
هرکه خواهد خانهای از پادشاه
گوی نزدیکی او این زان به است
خانهای از حضرت سلطان به است
خانهی نفس است خلد پر هوس
خانهی دل مقصد صدق است و بس
حضرت حق هست دریای عظیم
قطرهی خردست جنات النعیم
قطره باشد هرکه را دریا بود
هرچ جز دریا بود سودا بود
چون به دریا می توانی راه یافت
سوی یک شب نم چرا باید شتافت
هرک داند گفت با خورشید راز
کی تواند ماند از یک ذره باز
هرک کل شد جزو را با او چه کار
وانک جان شد عضو را با او چه کار
گر تو هستی مرد کلی، کل ببین
کل طلب، کل باش، کل شو ،کل گزین
حکایت بط
بط به صد پاکی برون آمد ز آب
در میان جمع با خیر الثیاب
گفت در هر دو جهان ندهد خبر
کس ز من یک پاکروتر پاکتر
کردهام هر لحظه غسلی بر صواب
پس سجاده باز افکنده بر آب
همچو من بر آب چون استد یکی
نیست باقی در کراماتم شکی
زاهد مرغان منم با رای پاک
دایمم هم جامه و هم جای پاک
من نیابم در جهان بیآب سود
زانک زاد و بود من در آن بود
گرچ در دل عالمی غم داشتم
شستم از دل کاب هم دم داشتم
آب در جوی منست اینجا مدام
من به خشکی چون توانم یافت کام
چون مرا با آب افتادست کار
از میان آب چون گیرم کنار
زنده از آبست دایم هرچهست
این چنین از آب نتوان شست دست
من ره وادی کجا دانم برید
زانک با سیمرغ نتوانم پرید
آنک باشد قلهی آبش تمام
کی تواند یافت از سیمرغ کام
* * *
هدهدش گفت ای به آبی خوش شده
گرد جانت آب چون آتش شده
در میان آب خوش خوابت ببرد
قطرهی آب آمد و آبت ببرد
آب هست از بهر هر ناشسته روی
گر تو بس ناشسته رویی آب جوی
چند باشد همچو آب روشنت
روی هر ناشسته رویی دیدنت
حکایت سیمرغ
ابتدای کار سیمرغ ای عجب
جلوهگر بگذشت بر چین نیم شب
در میان چین فتاد از وی پری
لاجرم پر شورشد هر کشوری
هر کسی نقشی از آن پر برگرفت
هرکه دید آن نقش کاری درگرفت
آن پر اکنون در نگارستان چینست
اطلبو العلم و لو بالصین ازینست
گر نگشتی نقش پر او عیان
این همه غوغا نبودی در جهان
این همه آثار صنع از فر اوست
جمله نمودار نقش پر اوست
چون نه سر پیداست وصفش رانه بن
نیست لایق بیش ازین گفتن سخن
هرکه اکنون از شما مرد رهید
سر به راه آرید و پا اندرنهید
* * *
جملهی مرغان شدند آن جایگاه
بیقرار از عزت آن پادشاه
شوق او در جان ایشان کار کرد
هر یکی بی صبری بسیار کرد
عزم ره کردند و در پیش آمدند
عاشق او دشمن خویش آمدند
لیک چون ره بس دراز و دور بود
هرکسی از رفتنش رنجور بود
گرچه ره را بود هر یک کار ساز
هر یکی عذری دگر گفتند باز
خب تا اینجای داستان رو امیدوارم فهمیده باشید . داستان عده ای پرنده هست که جمع شدند و به دنبال پادشاهی می گردند . و هدهد که یک مرغ باهوش و جهاندیده هست از پادشاهی بی نظیر صحبت می کنه به نام سیمرغ . و به همه می گه که برای یافتنش باید حرکت کنند و اینکه راه درازی در پیش رو دارند . پرنده ها هم با وجود اینکه در ابتدا بسیار راضی بودند ولی به علت طولانی بودن راه و سختی زیادش یواش یواش سرد شدند . از اینجا به بعد داستان ، وصف حال چند تا از پرنده هاست که شروع کردند به بهانه تراشیدن و ناتوانی یا بی نیازی برای یافتن پادشاه . که هر کدوم نماد وجودی انسان هایی هستند که دور و برمون هستند . و اینکه هدهد برای تمام بهانه های آنها دلایل محکمی می یاره که پوچی ادعاشون رو اثبات میکنه . و اما ادامه داستان …
حکایت بلبل
بلبل شیدا درآمد مست مست
وز کمال عشق نه نیست و نه هست
معنیی در هر هزار آواز داشت
زیر هر معنی جهانی راز داشت
شد در اسرار معانی نعره زن
کرد مرغان را زفان بند از سخن
گفت برمن ختم شد اسرار عشق
جملهی شب میکنم تکرار عشق
نیست چون داود یک افتاده کار
تا زبور عشق خوانم زار رار
زاری اندر نی ز گفتار منست
زیر چنگ از نالهی زار من است
گلستانها پر خروش از من بود
در دل عشاق جوش از من بود
بازگویم هر زمان رازی دگر
در دهم هر ساعت آوازی دگر
عشق چون بر جان من زور آورد
همچو دریا جان من شور آورد
هرکه شور من بدید از دست شد
گرچه بس هشیار آمد مست شد
چون نبینم محرمی سالی دراز
تن زنم، با کس نگویم هیچ راز
چون کند معشوق من در نوبهار
مشک بوی خویش بر گیتی نثار
من بپردازم خوشی با او دلم
حل کنم بر طلعت او مشکلم
باز معشوقم چو ناپیدا شود
بلبل شوریده کم گویا شود
زانک رازم درنیابد هر یکی
راز بلبل گل بداند بیشکی
من چنان در عشق گل مستغرقم
کز وجود خویش محو مطلقم
در سرم از عشق گل سودا بس است
زانک مطلوبم گل رعنا بس است
طاقت سیمرغ نارد بلبلی
بلبلی را بس بود عشق گلی
چون بود صد برگ دلدار مرا
کی بود بیبرگیی کار مرا
گل که حالی بشکفد چون دلکشی
از همه در روی من خندد خوشی
چون ز زیر پرده گل حاضر شود
خنده بر روی منش ظاهر شود
کی تواند بود بلبل یک شبی
خالی از عشق چنان خندان لبی
* * *
هدهدش گفت ای به صورت مانده باز
بیش از این در عشق رعنایی مناز
عشق روی گل بسی خارت نهاد
کارگر شد بر تو و کارت نهاد
گل اگر چه هست بس صاحب جمال
حسن او در هفتهای گیرد زوال
عشق چیزی کان زوال آرد پدید
کاملان را آن ملال آرد پدید
خندهی گل گرچه در کارت کشد
روز و شب در نالهی زارت کشد
درگذر از گل که گل هر نوبهار
برتو میخندد نه در تو، شرم دار
سلام .
راستش این چند وقته خیلی از دوست هام گرفته ، ناراحت ، غمگین یا ... بودند . بعضی هاشون خودشون می دونستند چرا بعضی هاشون هم نه . بعضی ها هم بر عکس .
بعدش یک چیزی رو یادم اومد خواستم تقدیم کنم به همه این دوستانم .
البته متنی که می خوام بیارمش اینجا ربط زیادی نداره به این مقدمه ای که گفتم . ولی اگه درست درکش کنید شاید تغییراتی رو تو زندگیتون بوجود بیاره .
روایت سیمرغ اسم متنی هست که از کتاب ( منطق الطیر عطار ) می نویسمش . داستان نسبتا طولانی و پر محتوا و زیبایی هست . برای همین داستان رو در چند سری می نویسمش تا حوصلتون هم سر نره .
فقط می خوام ازتون 2 تا خواهش بکنم . اول اینکه داستان رو تا ته تعقیب کنید با دقت فراوان . چون واقعا نکات خیلی مهمی توش نهفته که من بعد از اینکه به چند تاش پی بردم نوع نگرشم خیلی تغییر کرد . و دوم اینکه اگر از این داستان خوشتون اومد به بقیه هم معرفیش کنید .
امکان داره از ابتدای شعر زیاد سر در نیارید ولی با تعقیب داستان متوجه همه چیز می شید .
مجمع مرغان
مرحبا ای هدهد هادی شده
در حقیقت پیک هر وادی شده
ای به سر حد سبا سیر تو خوش
با سلیمان منطق الطیر تو خوش
صاحب سر سلیمان آمدی
از تفاخر تا جور زان آمدی
دیو را در بند و زندان باز دار
تا سلیمان را تو باشی رازدار
دیو را وقتی که در زندان کنی
با سلیمان قصد شادروان کنی
خه خهای موسیچهی موسی صفت
خیز موسیقار زن در معرفت
گردد از جان مرد موسیقی شناس
لحن موسیقی خلقت را سپاس
همچو موسی دیدهی آتش ز دور
لاجرم موسیچهی بر کوه طور
هم ز فرعون بهیمی دور شو
هم به میقات آی و مرغ طور شو
پس کلام بیزفان و بیخروشان
فهم کن بیعقل بشنو نه به گوش
مرحبا ای طوطی طوبی نشین
حله درپوشیده طوقی آتشین
طوق آتش از برای دوزخیست
حله از بهر بهشتی و سخیست
چون خلیل آن کس که از نمرود رست
خوش تواند کرد بر آتش نشست
سر بزن نمرود را همچون قلم
چون خلیل اله در آتش نه قدم
چون شدی از وحشت نمرود پاک
حله پوش، از آتشین طوقت چه باک
خه خهای کبک خرامان در خرام
خوش خوشی از کوه عرفان در خرام
قهقهه در شیوهی این راه زن
حلقه بر سندان دار الله زن
کوه خود در هم گداز از فاقهای
تا برون آید ز کوهت ناقهای
چون مسلم ناقهی یابی جوان
جوی شیر و انگبین بینی روان
ناقه میران گر مصالح آیدت
خود به استقبال صالح آیدت
مرحبا ای تنگ باز تنگ چشم
چند خواهی بود تند و تیز خشم
نامهی عشق ازل بر پای بند
تا ابد آن نامه را مگشای بند
عقل مادرزاد کن با دل بدل
تا یکی بینی ابد را تا ازل
چارچوب طبع بشکن مردوار
در درون غار وحدت کن قرار
چون به غار اندر قرار آید ترا
صدر عالم یار غار آید ترا
خه خهای دراج معراج الست
دیده بر فرق بلی تاج الست
چون الست عشق بشنیدی به جان
از بلی نفس بیزاری ستان
چون بلی نفس گرداب بلاست
کی شود کار تو در گرداب راست
نفس را همچون خر عیسی بسوز
پس چو عیسی جان شو و جان برفروز
خر بسوز و مرغ جان را کار ساز
تا خوشت روح اله آید پیش باز
مرحبا ای عندلیب باغ عشق
ناله کن خوش خوش ز درد و داغ عشق
خوش بنال از درد دل داودوار
تا کنندت هر نفس صد جان نثار
حلق داودی به معنی برگشای
خلق را از لحن خلقت رهنمای
چند پیوندی زره بر نفس شوم
همچو داود آهن خود کن چو موم
گر شود این آهنت چون موم نرم
تو شوی در عشق چون داود گرم
خه خهای طاوس باغ هشت در
سوختی از زخم مار هفتسر
صحبت این مار در خونت فکند
وز بهشت عدن بیرونت فکند
برگرفتت سد ره و طوبی ز راه
کردت از سد طبیعت دل سیاه
تا نگردانی هلاک این مار را
کی شوی شایسته این اسرار را
گر خلاصی باشدت زین مار زشت
آدمت با خاص گیرد در بهشت
مرحبا ای خوش تذرو دوربین
چشمهی دل غرق بحر نور بین
ای میان چاه ظلمت مانده
مبتلای حبس محنت مانده
خویش را زین چاه ظلمانی برآر
سر ز اوج عرش رحمانی برآر
همچو یوسف بگذر از زندان و چاه
تا شوی در مصر عزت پادشاه
گر چنین ملکی مسلم آیدت
یوسف صدیق همدم آیدت
خه خهای قمری دمساز آمده
شاد رفته تنگ دل باز آمده
تنگ دل زانی که در خون ماندهای
در مضیق حبس ذوالنون ماندهای
ای شده سرگشتهی ماهی نفس
چند خواهی دید بد خواهی نفس
سر بکن این ماهی بدخواه را
تا توانی سود فرق ماه را
گر بود از ماهی نفست خلاص
مونس یونس شوی در بحر خاص
مرحبا ای فاخته بگشای لحن
تا گهر بر تو فشاند هفت صحن
چون بود طوق وفا در گردنت
زشت باشد بیوفایی کردنت
از وجودت تا بود موئی بجای
بیوفایت خوان از سر تا به پای
گر درآیی و برون آیی ز خود
سوی معنی راه یابی از خرد
چون خرد سوی معانیت آورد
خضر آب زندگانیت آورد
خه خهای باز به پرواز آمده
رفته سرکش سرنگون بازآمده
سر مکش چون سرنگونی ماندهای
تن بنه چون غرق خونی ماندهای
بستهی مردار دنیا آمدی
لاجرم مهجور معنی آمدی
هم ز دنیا هم ز عقبی درگذر
پس کلاه از سر بگیر و درنگر
چون بگردد از دو گیتی رای تو
دست ذوالقرنین آید جای تو
مرحبا ای مرغ زرین، خوش درآی
گرم شو در کار و چون آتش درآی
هرچه پیشت آید از گرمی بسوز
ز آفرینش چشم جان کل بدوز
چون بسوزی هرچه پیش آید ترا
نزل حق هر لحظه بیش آید ترا
چون دلت شد واقف اسرار حق
خویشتن را وقف کن بر کار حق
چون شوی در کار حق مرغ تمام
تو نمانی حق بماند والسلام
********************
مجمعی کردند مرغان جهان
آنچه بودند آشکارا و نهان
جمله گفتند این زمان در دور کار
نیست خالی هیچ شهر از شهریار
چون بود که اقلیم مارا شاه نیست
بیش ازین بیشاه بودن راه نیست
یک دگر را شاید ار یاری کنیم
پادشاهی را طلب کاری کنیم
زانک چون کشور بود بیپادشاه
نظم و ترتیبی نماند در سپاه
پس همه با جایگاهی آمدند
سر به سر جویای شاهی آمدند
. . . نفر قبل در گودالی که نفرهای قبلتر در آن دست و پا میزدند، افتاد و نفر بعد با اشتیاق پیش آمد!
چطوری شروع کنم ؟؟؟؟ بزار این طوری شروع کنم
و اما سلام .
تا حالا دیدی که وقتی آدم ها می افتند روی دنده لج و لج بازی چه کارایی که نمی کنند ...
حالا منم می خوام حرف بزنم . چقدر حرف نزده به اندازه یک سال .
شایدم یک عمر ... کم زمانی نیست .
نمیدونم میخونیش یا نه ... ولی با تو ام . با خودت . خود خودت .
می دونی وقتی میون 2 تا دوست شکر آب می شه شاید بشه منطقی اون مساله رو حل کرد . ولی اگه 2 نفر حس کنند آدم های منطقی ای هستند و منطق خودشون از هر چیزی بالاتره و طرف مقابلشون رو نتونند قبول کنند اون وقت به نظرم تنها عامل پیروز می تونه احساس باشه . یعنی وقتی هر راه منطقی به بن بست می رسه و هیچ کدوم از 2 طرف نمی خواد از موضعش کوتاه بیاد ... اون وقت فکر می کنم فقط احساسات هست که به کمکشون می تون بیاد .
یک نفری هست از دوست هام . عزیزترین دوستهام . که من و اون چند وقته همدیگر رو با کارامون ناراحت کردیم . شاید که نه حتما جفتمون مقصریم . هر کدوم به اندازه سهممون . البته اگه پای صحبت هر کدوم از ما 2 تا کسی بشنوه مطمئنا حق رو به اون میده . چون هر کدوم برای خودمون تو منطقمون یلی هستیم .
می دونی ... می یایم یک اشتباهی رو می کنیم ... و ازش دست بردار نیستیم . بعد طرف می یاد به تلافیش کار مشابهی رو یا بدترش رو می کنه . و بعد تلافی این کار با یک مورد بدتر اتفاق می افته . خب نتیجش معلومه ...
حالا گاهی هم پیش می یاد که اصلا قصد و غرضی تو کار نیست ولی ما چون منتظریم بهونه پیدا کنیم واسه توجیه خودمون و کارمون از بی ارزش ترین مسایل و حرف ها که در شرایط عادی ارزشی برامون نداره ناراحت می شیم و در ازای ناراحتیمون تلافی میکنیم .
شاید بگید این حرف ها کار بچه هاست . ولی توی زندگی آدم بزرگ ها هم وجود داره .
گاهی شده که خود من به خاطر یک مساله ای این قدر ناراحت شدم که حد و حصر نداشته . تلافیش چه از رو قصد چه از روی غیر قصد با کاری بوده که ناراحتیش برای طرفم همون قدر بوده باشه .
حالا میدونی این مسایل کی بوجود می یاد . وقتی 2 نفر با هم درد و دل نمی کنند .مشکلاتشون رو به هم نمی گند و می زارند هی تلنبار بشه روی دلشون . هی میگذره و می گذره تا جایی که این قدر زیاد شده که با یک جرقه باروت وجودمون مشتعل می شه .
شاید هیچ کدوممون قصد نداشتیم دیگری رو با کارمون ناراحت کنیم یا حتی روحمونم خیلی جاها خبر نداشته که دیگری با این کارمون ناراحت می شه و ما به شوخی و خنده گرفتیمش و رفتیم ولی طرفمون رو با کلی عواطف جریحه دار شده ول کردیم به امون خدا .
بعد ها این قدر 2 طرف از هم خوردیم که اگه قبل تر ها که می فهمیدیم باعث ناراحتیش شدیم سعی می کردیم از دلش در بیاریم حالا دیگه برامون تفاوتی نداره و می گیم به جهنم یا حتی اگه نگیم تلاشی واسه بهبودش نمی کنیم .
وقتی می خوایم با هم حرف بزنیم جفتمون به جای اینکه بخوایم همدیگر رو ببخشیم و سعی کنیم به همدیگه قول بدیم تکرارش نمیکنیم می یایم با توپ پر همدیگر رو سر تک تک کارهای اشتباهش می کوبیم . با دست پر می یایم که پس نیفتیم یک وقت .
ولی نمیدونیم اینجا بازنده اصلی خودمونیم . چون جفتمون فقط خودمون رو قانع کردیم که کار ما اشتباه نبوده . ولی نفهمیدیم که چطور داریم با دست خودمون تیشه به ریشه خودمون میزنیم و روز به روز از هم فاصله میگیریم .
دوستی ای که هیچ کسی قادر به خراب کردنش نبود خودمون خرابش کردیم .
می دونی جفت ما این قدر دلیل داریم که از دست همدیگه ناراحت باشیم که حساب نداره . ولی اگه بخوایم هر سری جای حرف زدن یکیش رو تو سر اون یکی بکوبیم مطمئن هستم که به هیچ جایی نخواهیم رسید جز اینجایی که الان هستیم .
خب بزار یک جور دیگه ادامش بدم .
اون چیزایی که باعث ناراحتی من شده از طرف تو شاید حتی با اندازه ذره ای واسه تو اهمیت نداشته باشه . یعنی حست این باشه که چقدر بی منطقه . یا اصلا بگی از نظر من کاری که می کنم درسته و اشکالی توش نیست .
و اما اون چیزایی که باعث ناراحتی تو شده از نظر من همین شکلیه . یعنی من اصلا به اونا اعتقادی ندارم . و اون چیزی که در اصل تو رو آزار می ده واسه من یک چیز بی منطق هست و من واسه خودم این یک چیز تعریف شدست و می گم که هیچ دلیلی واسه ناراحتیت نمیبینم .
خب نتیجه می شه 2 نفر که تو منطقشون هیچ اشکالی نمی بینند و چون طرفشون احساسش رو دخیل کرده می کوبند . در نتیجه نتیجش همین هست که الان هست .
چون ما نفهمیدیم که همه این اتفاق ها چرا اتفاق می افته . یعنی چرا این هادی باعث شدش اینجا من ناراحت شم . یعنی خودش نمی فهمه . شاید می فهمه . شایدم نمی فهمه . ولی اگه یاد می گرفتیم به احساسات هم احترام می زاشتیم اون وقت به اینجا نمی کشید .
یک چیزی هست . لا اقل واسه من . تو رو نمی دونم . می دونی !!! یک مدت بود که من هر وقت ناراحت می شدم می بخشیدم سریع و میگفتم اشکالی نداره . موقتیه . بعدش می گفتم زمان حل میکندش . بعدش زمان گذشت و هیچ چیز عوض نشد . یعنی نمیدونم نفهمیدی یا نخواستی بفهمی . ولی زمان فقط باعث شد به خودم بگم این همه وقت اشتباه کردم .
بعدش که دیگه از زمان سرخورده شدم . گفتم باید بهش یک چیزایی رو گفت . به روش آورد بلکه بفهمه .
دو روش پیش رو بود . یکیش اینه که با کارهامون به طرف نشون بدیم روشش اشتباهه و باید بزاردش کنار یا کمش کنه . ولی تو اصلا نفهمیدی .
یکی دیگش اینه که طرفت رو بکوبیش تا بفهمه چی کار داره می کنه . ولی این راه هم جواب نداد . چون تو نفهمیدیش . یعنی ما هم بد عمل کردیم . جای اینکه علت ناراحتی ها رو بفهمی . فقط نشستی ناراحت شدی . نشستی و به دل گرفتی . و تو خودت ریختیش .
خب یک شکست تمام عیار و افتضاح . چون جای اینکه ما رونزدیک تر کنه فرسخ ها بین دلامون فاصله انداخت . در حالی که هیچ کس نمی خواست به اینجا ختم بشه .
خب بعدش گفتم به خودم ما ها اشتباه کردیم . هممون . بایدبشینیم با هم حرف بزنیم . ولی اینجا هم ... نمی شد همه حرف ها رو یک جا زد . پس ریز ریز یک سری هاش رو بیان کردم . ولی اینم نتیجه عکس داد . چون ... ناراحتت کرد و باز دوری جستی .
خب من تسلیم شدم . وا الله دیگه هیچ راهی به ذهنم نمیرسه . اگه تو بلدی کمک کن درست شه .
می شه همین طوری ادامه داد . و بزاریم همین طوری با کمترین سطح روابط پیش بریم . ولی آیا واقعا دلامون هم همین رو می خواد .
لازمه هر کسی یک قدم از مواضعش عقب بنشینه و مثل 2 تا بچه آدم با هم حرف بزنیم .
من به شخصه می خوام به خودم قول بدم که تمام سعیم رو بکنم که کمتر ناراحتت بکنم .
می خوام باهات حرف بزنم .