ساعت 30 : 7 صبح رسیدم دانشگاه . مست خواب بودم . اصلا هنوز چشم هام وا نمی شد . ساعت 30 : 6 از خونه را ه افتاده بودم تا بتونم این موقع برسم . تازشم اصلا وقت نکردم یک لقمه صبحونه بخورم . همین که از خواب بلند شدم گوله از خونه زدم بیرون تا دیر به دانشگاه نرسم .

حالا سر صبحی یک چیزی دیدم که خواب رو از سرم پروند . یک دختر رو دیدم که کلی آرایش کرده بود از اون ور هم خودش رو به شش رنگ در آورده بود با انواع اقسام ماتیک و کرم . نصفه موهاش رو هم ریخته بود بیرون . یک آرایش عجیب و غلیضی هم کرده بود که نگو و نپرس . راستی یادم رفت بگم طرف دانشجو هم بو د . ها ها . شاید فکر کنی می خوام گیر بدم به آرایشش ولی اصلا این چیزا مطرح نیست .

سر صبح فقط یک سوال برام به وجود اومد که این چه ساعتی از خواب بلند شده که هم وقت کرده این همه آرایش بکنه که خودش بیش از یک ساعت وقت می بره هم اینکه خودش رو رسونده دانشگاه .

کلی به سحر خیزیش قبطه خوردم .

ها ها ها .

نظرات 1 + ارسال نظر
٪٪- شنبه 9 اسفند‌ماه سال 1382 ساعت 12:36 ق.ظ

fahmidin be manam begin manam moondam jeddan....

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد